نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مساله آموز صد مدرس شد
در اين مدتي كه نبودم از همه عزيزاني كه بهم لطف داشتن ممنونم . منم دلم واسه همتون تنگ شده بود ، و الان كه دارم ميرم باز دلم هواي همتونو داره... شرايط و حوادث زندگي بانام سرنوشت و تقدير ، ما را به تقديم به ...!!؟؟ برداشت اول: يه موقع هايي سر ذوقي !حالا چراش زياد فرق نميكنه يا از صبح كه پا ميشي خوشحالي به! قول مامانم آفتاب از سمت خوبش در اومده ، يا اينكه يه اتفاق خوب يا يه حس خوب سر ذوقت آورده ... حالا بگذريم ... چكار دارين واسه چي سر ذوقين .... سرذوقين ديگه...دهه حرفم يادم رفتا.... خلاصه سر ذوقين ديگه و اونوقته كه دنيا همه جا گلستانه ديگه ... دوست دارين همه رو سر ذوق بيارين.. هر جا ميرين ميگين ميخندين .. و خب جالبم اينجاست كه 80 درصد موارد همه رو شاد ميكنين و سر ذوق ميارين ... حالا غير اونايي كه زيادي دپرسن... حالا ديگه ..!!! اينجور موقع ها وارد يه مجلسي ميشين اينقد ميگين ميخندين و شلوغ ميكنين و با خوبي همه رو تحويل ميگيرن كه نه تنها به خودتون خوش ميگذره بلكه همه كسايي هم كه باهاتون هستن از حضورتون لذت ميبرن .... برداشت دوم: يه موقع هايي كلهم دپرسي!بي حوصله !ناراحت! به قول گفتني خود درگيري داري...!!!!!!!! يا به قول مامانم از دنده چپ پاشدين! حالا چراشو نميدونم..؟! ..آخه اكثرا خود در گيريا و بي حوصلگيه آدما يهوييه !!! البته خب گاهيم دليل داره . مثلا يه حرفي ، يه اتفاقي مسببش ميشه ... به هر حال بي حوصله اي ديگه ! به من چه اصلا كه چرا ؟! وااااااااا ....گير دادينااااااااااا !!!؟ خلاصه الان بي حوصله اين و خدا به خير بگذرونه ... هر كي كه پرش به پرتون بخوره ... اگه مزاحم خلوتت بشن كه دنيارو ، رو سرشون خراب ميكني !!! چنان داد ميزني و غضب آلود نگاه ميكني انگار طرف قتل كرده...!! از زندگي پشيمونش ميكني.. وارد يه جمع بشين بدتر ... اولش كز ميكنين يه گوشه ...آره انتظارم دارين همه به شما توجه كنن و بيان ببينن چته ... هه !! جالب اينه كه از همه نظر شاكين چه بيان چه نيان... نيان كه حرص ميخوري كه چرا هيچكس حواسش به تو نيست... چرا تو ناراحتي و اونا به قول خودت خوشن و به قول امروزيا تو عشق و حال خودشونن ... توقعت ميره بالا.. ميخواي همه كارزندگيشونو ول كنن بيان حال تو رو بپرسن ... يا فقط به توجه كنن ...شايد حتي سلامم نميكنيا انتظار داري ببيننت و تحويلت بگيرن... شانس بياريو بيان ...!! كه هيچي تا طرف مي پرسه چته ( عاميانش معذرت ميخوام:چه مرگته؟) سر غرغر و نيشو كنايت باز ميشه ... كه هر جور شده بفهموني به طرف كه ناراحتي و بايد نازتو بكشن ... يا اينكه اونا حق ندارن وقتي تو ناراحتي خوش باشن.... هه !! جالب اينجاست ..!؟ اينجور موقع ها كثرا هم كسي حواسش به تو نيست.. خلاصه اينقد كنايه ميزني ونغ غ ميكني، طرف پشيمون ميشه از پرسشش... خلاصه يكم اين روال رو ميگيري بعدم كه حسابي حرص خورديو خودتو اذيت كرديو بقيم ناراحت ...(اونا كه بت توجه كردن)... يهو ميگي من دارم ميرم ... جالب اينجاس از رو هم نميري كه!!! به نشانه اعتراض يهو پا ميشي محلو ترك ميكني با ناراحتي... به خيال خودت بشون فهموندي ناراحتي... غافل از اينكه آخرش ميگن:( ...وا طرف خود درگيري داشتا...!!)... اره ديگه خلاصه ... اين وسط خودتو حرص دادي فقط... برداشت آخر: تصميم كبري خلاصه نتيجه اينكه خوبي يا بديه بقيه و اينكه ، زندگي خوب بگذره يا بد؟!... بيشترش به خودت و رفتار خودت و ديدت به زندگي ربط داره... البته منكر پستي بلنديهاي اجباري زندگي نميشم ...كه البته همون هام اگه خوب و منطقي و صد البته با توكل به خدا باهاشون برخورد كني مطمئنا نتيجه مطلوبتري ميگيري... البته منكر اين نيستم كه گاهي ناراحتي ها ناگذرين .. اما!!!!!!!!!... به نظر من بهتره وقتي ميدونيم ناراحتيم و اين ناراحتي خودمون و ديگران و بيشتر بيشتر خودمون رو آزار ميده بيام سعي كنيم دنبال راه حلي براي برطرف كردن اون ناراحتي يا كمتر آزار دادن خود و ديگران باشيم تا اينكه بيام بر ناراحتي پافشاري كنيم و اعصاب خودمون و ديگران رو خورد كنيم ... پس بياين تصميم بگريم از الان يكم بهتر باشيم البته اين از اين نظر تصميم كبرس كه من به شخصه هزار بار اين تصميمو گرفتم و نتونستم عمليش كنم اما اميدارورم شما موفق بشين ... چون واقعا يه تصميم كبري است. چند وقتي آپ نكردم گفتم از اين حال دلتنگي در بيام ... بسه دل گرفتگي ، ديگه بيام از شاديام بنويسم ... منم گفتم مثل هميشه... گفتم و گفتم... از غمام.. از دل تنگيام ... وقتي دم دماي صبح خوابم برد، سبك بودم عين يه بچه... سبك باله و سبك بال ، عين يه پرنده ... چرا ما آدما اينجوريم ... يكي نيس بگه .. آخه ! آخه ... آخه ، تقصير خودم نيست خب... اره ميدونم .... ميدونم كه بدم ، بدشدم ، اما خب مگه ميشه بد كنم و برنگردم پيش خودت..پس خودت مثل هميشه هواي اين بندتو داشته باش... كه جز خودت توكلي ندارم... هه! گاهي به عقل خودم شك ميكنم و گاهي از دلم شاكي ميشم ... اصلا تقصير دلمه..!!!!!!!!!!!!!!! امان از اين دل كه لج كرده .. انگار گوشاشو گرفته و ميخواد لج كنه ... هي بگيره ، غر بزنه ، بشكنه ، بغ كنه ، شاكي بشه ... اصلا چي بگم ؟!... ميخواد اذيت كنه ديگه ... چند وقته دلم هواي يه حرم داره... دلم ميخواد برم دستمو به يه ضريح بگيرم و به نور سبز داخل ضريح چشم بدوزم و شكايت دل رو اونجا ببرم... اره.. ميخوام شكايت دلمو اونجا ببرم بلكم ، وساطتي ، فرجي ، ... بگم خداياااااااااااااااااا..... امان از دل وقتي طغيان ميكنه.... موضوع: من كه نميدونم تو ميدوني... ميخوام بگم اما نميشه...كاش گفتن اينقد سخت نبود... دنيا دنيا صدا تو گلوم خفه شده و .. دريغ از يه فرياد كوچولو.. اخ كه چقد دلم ميخواد يكي الان...همين الان بياد...بگه اره من ميدونم دردت چيه.. من ميدونم چته... اما... اما انگار دردم هم تو دلم خفه شده و كسي ازش خبر نداره... دلم ميخواد برم به دنياي كودكي ... تا يادم بره درد ادم بزرگ بودن يعني چي؟... دنيايي كه شايد تنها ناراحتيت .. نرفتن به پارك و نخوردن فلان خوراكيو.. دعوا سر بازي بود........... بچگي دنياي قشنگي بود..شايد سر حوصله نوشتم ازش....... الان كه خستم و حوصله بيشتر از اين نوشتنو ندارم... تا بعد............................... ................... .............. ........ ... . روزه
تو گرماي تابستون ، اولش به نظرم سخت اومد . يكم با خدا غرغر كه چه ارض
كنم درد دل كردم كه حالا نميشد ماه هاي قمري نمي چرخيد و ماه رمضون همش تو
ي زمستون بود .... اما خب طبق معمول به نتيجه اي جز تسليم نرسيدم... ماه
رجب 5 روز گرفتم . البته مثل هر سال زير فشار غرغراي مامان ... ولي
خودمونيم يكم سخت بود... البته من با غذا نخوردن مشكل ندارم و نداشتم. به قول بچه خواهرم : كسيكه غذاش اندازه يه سوسكه ماه رمضونو غير رمضون واسش فرق نداره كه (اينو خطاب به من ميگه ) ولي
خب تحمل تشنگي و گرما يكم سخت بود. با خودم عهد كرده بودم ماه شعبانم تا
اخر بگيرم اما خب مامان تا فهميد يه داد بلند زد سرم كه... اما
خب از بد شانسي منو خوش شانسي مامان عروسي دختر خواهرم افتاد تو ماه
شعبانو خب اولين نوه دختري بود (البته پسر بزرگ، خواهر بزرگم از همه
بزرگتره ولي اون پرچم داره پسراس)و بايد سنگ تمام ميزاشتيم . اين وسطم من
با دستور اكيد مامان از روزه محروم شدم. بعدم كه يك هفته رفتم تهران خونه خواهرم دنبال كار انتقالي و خلاصه نشد . . اما
اين دو هفته اخرو گفتم من ميخوام روزه بگيرم هر گونه داد و بيدادو اخم و
تخم هم پذيرفته نمي باشد . اما
چشمتون روز بد نبينه اخر هفته معدم يهو قاطي كرد ، حالا چيزي خوردم مصموم
شدم يا هر چيز ديگه اي كه به معدم نساخت؟! ( اخه از بخت بد معده خوبي ندارم
) خلاصه كه 4 _ 5 روزي حالم بد بود ، تب و تهوع و .... و كاسه كوزش سر
روزه گرفتنم شكست . مامان و بابا هم اولتيماتم دادن كه هفته بعد ممنوع . اگه هم خوبي نشي روزه ماه مبارك پر ... اما مگه ميشد ؟... همش
خدا خدا ميكردم كه معدم دست از ناسازگاري برداره و باهام راه بياد .. و خدا
رو شكر سه روز قبل ماه مبارك خوب شدم . جمعه آخرماه شعبان كه خواستم به پيشواز برم
مامان چپ چپ نگاهم كرد و گفت به شرطه ها و شروطه ها ... اولا : بايد حتما سحري بخوري... ثانيا : اگه فردا شب بازم بعد از افطار حالت بد شد ، ديگه عواقبش پاي خودت. منم گفتم چشم. ... اما خب خدارو شكر هيچ مشكلي پيش نيامد.حتي تشنگي. الانم تو اين 4 روزه حالم خوب خوب بوده . .. اره ماه رمضون امسال هم اومد . فكرشو كه ميكنم ميبينم چقد دلم واسش تنگ شده بود . لحظات
زيباي دعا در سحر ، پاشدن واسه سحري و غرو لنداي موقع بيدارشدن و چشماي
خواب آلود ،... دعاي سحر و 3 دقيقه آخر و بدو بدو آب قورت دادن ها و ... البته خداقوت اين سحرا واسه مادراي عزيز و مهربونه بنده خدا ها از همه زودتر پاميشن و ديرتر ميخوابن.... هه
! ..نمونش تو خونه ما ، من ساعتو براي يك ساعت قبل اذان واسه مامان كوك
ميكنم ، بنده خدا پا ميشه و سحري رو آماده ميكنه ، دومي باباس كه بلند ميشه
، به قول خودش بايد سحري رو كامل بخوره ، قربونش برم الهي ، خب مثل همه باباها
يكم شكمو ِ ديگه البته نه اينكه تنبليم بيادا!! ،نه ، نيست كه آماده كردن سحري ثواب زياد داره منم كه ايثار گر ، ميگم همه ثوابش واسه مامان گلم باشه آه ه ه...وقتي
منتظر افطاري ، وصداي ربناهاي قبل اذان ... وقت گرسنگيه قبل افطار كه لحظه شمار
دقايق آخريو يهو اذان بالا بلند مرحوم مؤذن زاده اردبيلي پخش ميشه (البته نور به
قبرشون بباره شاهكاريست اذانشون ولي خودمونيم موقع افطار وقتي يه چشمت به
استكانه آبجوشه نباته و يه گوشت به صداي تلويزيون تا اذان تمام بشه و بدوي سمت سفره ، اذان
ايشون آي حرص آدمو در مياره... ، بچه كه بوديم هميشه تا ميشنيديم آخ و ماخمون
هوا بود كه واي باز اين اذان بلنده رو گذاشتن ذولبا باميه رو نگو كه دلم رفت ... سفره ي ماه رمضونه و ذولبا باميش ديگه... چيه بابا كي گفته من شكمو هستم ... اصلا
فقط باباجونم دركم ميكنه ... هر سال همون روز اول ميره و كلي واسم ميخره تازشم
ميدونه دخترش باميه بيشتر دوست داره ...باميشو بيشتر ميگره ... منم هميشه
هنوز پاكت اول تمام نشده اعلام ميكنم كه داره ذولبا باميم تموم ميشه و
بابا سريع اقدام ميكنه ... ...
دلم واسه همه چيزش تنگ شده بود... خدا جون ممنونتم كه بهم فرصت دادي يه
ماه رمضون ديگه رو درك كنم .بهم فرصت دادي تا تو اين ماه مهمونيه تو، سر
سفره ميزباني چون تو باشم و كوله بار گناهانمو سبك كنم ، ممنونتم كه بهم
فرصت دادي كه بازم شبهاي قدرتو درك كنم و ازت بخوام به حرمت اين ماه و اين
شبهاي عزيز منو ببخشي و بهم رحم كني... خداجون ممنونتم ....... ممنونتم
واسه اينكه هيچ وقت اين بنده گناهكارو از درگاه رحمت نروندي .... ممنونتم
..ممنونتم............................ ممنونتم خداااااااااااااااااا جون........................ انشالله
كه همگي بتونيم از اين سفره رحمت الهي به اندازه كافي بهره وافي رو بگيريم
و خداي نكرده نرسه اون روزي كه بگن فردا عيده و نگاه كنيم ببينيم دستمون
هنوز خاليه از اين ماه ... يا حق ....التماس دعا....
انگار همين ديروز بود كه داشتم بار سفر ميبستم براي خونه و با ذوق و شوق از پله هاي خوابگاه پايين اومدم
اما باز وقت رفتن شد ...
انشالله كه بقيشم به همين سرعت بگذره...
اين چند شبه دست و دلم به نوشتن نميرفت...
الانم رقبت نوشتن نداشتم اما خب ،اين متنم گذاشتم واسه خالي نبودن عريضه و يه جورايي پر كردن جاي خالي ها...

...
..
.
راه هاي باريك زندگي مي كشاند.
مپنداريد كه جريان عشق را ميتوان بدست گرفتو هدايت كرد ،
زيرا اين عشق است كه اگر شما را ارزشمند بيابد ، راهنمايتان
خواهد شد.
توانايي عشق ورزيدن،بزرگرترين موهبت خداوند به انسان است
و از آن عاشق سعادتمند باز پس گرفته نخواهد شد.
جبران خليل جبران



خب يه جورايي تمام غما و دل تنگيام و درد دلام رو جمع كرده بودم تا به خودش بگم ...
اره به خودش...
خودش وعده داده بود واسه اون سه شب...
خب منم ميدونم وعدش بر حقه...
كلي گله گردم ..
از خودم ، از دنيا، از آدماش،...
آخ آخ كلي بدي كرده بودمو سرخ و سفيد شدم و ازش معذرت خواستم و توبه كردم ...
اوهههههههه !!! كلي چيزا ميخواستم ، ليست كرده بودم و ازش خواستم...
اونم مثل هميشه مهربون بود و آروم ...
اره ديدم ... ديدم كه داشت نگام ميكرد... سرم پايين بود و رو سياه ، اما نگاه مهربونشو با تمام وجودم حس كردم ...![]()
اما چرا ؟؟!!
خدايا چرا؟؟!!!
_______ بسه!!!!!!!!!!!!! مگه قول ندادي؟!
__________ گفتي ديگه گناه بي گناه !!
_______________غر غر بي غرغر!!
گفتي ... ___________________ . . .
نميدونم چرا چند وقته اين قد دل نازك شدم ..
اصلا تقصير اين دلمه كه به تلنگري ميشكنه و به غباري گر غم ميگيره ...
گاهي چشام به فرمانن و دل و سبك ميكنن ...اما بعضي وقتا بغضا شيطونن و سر تركيدن ندارن...
اون وقته كه پناهم گوشه دلتگياس اما اينبار تو اين گوشه بيحوصلگي هم اضاف شده و خدا به داد كسيايي برسه كه پرشون به پر بيحوصلگيام بخوره...
هه !بعدم كلي پشيمون ميشم و پشيموني فايده نداره...
اما بازم خداجون تو كه ميدوني ،.. ميدوني كه نميخوام ، خودت كمك كن تا اين برهه هم بگذره...
ميدونم..
گاهي فك ميكنم ميدونم دليل اين احوال چند وقتم چيه و از كجا آب ميخوره ...
اما گاهي حس ميكنم تو وجود خودم هم سر در گمم..



...




(براي پر كردن
نقطه چين اول يه مامان با قيافه اخمو و موقع داد زدن تصور كنيد اونوقته كه
فلبداهه ميتونيد پرش كنيد
)منم خب گفتم بچه زدن نداره كه شما اجازه بده
براي اينكه بهم فشار نياد يك روز در ميون ميگيرم.
.
الانه كه ماه شعبان تمام بشه حسرتش به دلم
بمونه.. . مامان و بابا هم كه ديدن تصميمم راسخه به غرغراي هر روزه بعد افطار
و ميان روزي در طول هفته اول بسنده كردن ...


، خدا همشونو واسه من و شما حفظ كنه و تو اين ماه همه حاجاتشون روا ... منكه دست همشونو بالاخص مامان خودم رو ميبوسم...
، اخرين نفر م منم كه با صداي مامان كه پاشو الان اذان
ميشه ( البته اين ترفنديه واسه گول زدن و بيدار كردن من) بيدار ميشم
، زود
سحري رو (كه به قول بابا : دختر آخه اينم شد خوردن ، نخوري آبرومندانه تره ،
كي با اين غذا جون روزه داره آخه ...) ميخورم و همونجا كنار سفره
پشتيمو ميزارم تا راديو اعلام كنه : روزه داران عزيز 15 دقيقه تا اذان صبح
بعدم بدو بدو چاي و ميوه بخورم و وضو بگيرم واسه نماز ...

... والا..
.
) ... شباي قدرشو شب
بيدارياش... بوي نظري هاي قبل افطار و افطارياي دور هم ...
خب دوست دارم ديگه ...


| Design By : Night Skin |


